خلوتِ خُلدِ خُلود

لحظه هاي آرام با خدا


چاپ كتابم ..."خَلوت خُلد خُلود"


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1391ساعت 22:48 توسط ل.س|


Photo: ‎وقتی زمین آخرین لبخند را به آسمان زد ...
من تو را دیدم که از فراسوی آسمان ها برای من دست تکان می دادی !
شاید باورش برای خیلی ها محال باشد ولی دیدن تو سخت نیست 
وقتی ایجاز باران را باور داشته باشی!
وقتی ستاره ی آرزوها از آسمان نگاهت به روی سقف دلم افتاد
و آن هنگام که سال تحویل شد حتی ماهیهای تنگ دلم هم یکصدا

وقتی زمین آخرین لبخند را به آسمان زد ...
من تو را دیدم که از فراسوی آسمان ها برای من دست تکان می دادی !
شاید باورش برای خیلی ها محال باشد ولی دیدن تو سخت نیست
وقتی ایجاز باران را باور داشته باشی!
وقتی ستاره ی آرزوها از آسمان نگاهت به روی سقف دلم افتاد
و آن هنگام که سال تحویل شد حتی ماهیهای تنگ دلم هم یکصدا "حول حالنا " را زمزمه می کردند ...
امسال بهار را بر من بیش از هر سال رنگین کردی !
و چه خوب چیدن سفره ی هفت سین سعادت را بجای آوردی
بر من این انتظار تمام خواهد شد ...
.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"

نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 21:58 توسط ل.س|



Photo: ‎در میان سکوت نیمه شبها می توان صداهای گمگشته را شنید
و حتی صدای کسی را که ترا به خویش می خواند ؟!
خدای من ؛ لمس حضورت برایم شگرف نیست !
باور بودنم را با حضور تست که باور دارم ...
امشب بیا مهمانی بدهیم 
مرا به طلوعی میهمان کن !...
.
.
.

در میان سکوت نیمه شبها می توان صداهای گمگشته را شنید

و حتی صدای کسی را که ترا به خویش می خواند ؟!
خدای من ؛ لمس حضورت برایم شگرف نیست !
باور بودنم را با حضور تست که باور دارم ...
امشب بیا مهمانی بدهیم
مرا به طلوعی میهمان کن !...
.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"


نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1392ساعت 12:47 توسط ل.س|

Photo: ‎گذر روزها ... 
صدای پای افکار زخم خورده ام 
که در میان بودن ها و نبودن ها سردرگمم میکند !
تلخی روزهای رفته ی دهشتناکی که از روحم تکه ای را با خود برده و ...
فکر میکنم ...به فکر کردن فکر میکنم ...!
به افکار پریشانی که گذشته ...
و اکنون...من مانده ام و روحی که زخم خورده ...
چه روزهای تلخی ...
اما ...حال میدانم ...
همیشه جایی برای شکر باقی میگذاری ...!
جایی برای عشق !
برای شروعی دوباره ... به نیت پرواز !
.
.
.

گذر روزها ...

صدای پای افکار زخم خورده ام

که در میان بودن ها و نبودن ها سردرگمم میکند !

تلخی روزهای رفته ی دهشتناکی که از روحم تکه ای را با خود برده و ...

فکر میکنم ...به فکر کردن فکر میکنم ...!

به افکار پریشانی که گذشته ...

و اکنون...من مانده ام و روحی که زخم خورده ...

چه روزهای تلخی ...

اما ...حال میدانم ...

همیشه جایی برای شکر باقی میگذاری ...!

جایی برای عشق !

برای شروعی دوباره ... به نیت پرواز !

.

.

.

"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"

نوشته شده در جمعه 27 دی1392ساعت 0:8 توسط ل.س|

Photo: ‎اين روزها دلگيرم ...از خودم ...و از خدايي كه در اين نزديكي ست !
من روزهاي زيادي را با عشق او سر كردم ...روزهاي طولاني بد ...و روزهاي شادمانه خوب...
انتظار زيادي ندارم 
تنها خدايم را ميخواهم 
همان خداي كودكي هايم كه برايش آبنبات ميخواستم ببرم !
من همان سادگي را ميخواهم ...خداي كودكي را ميخواهم ...
سهم زيادي نيست ...!
ميدانم كه مي شود بار هم كودكانه آرزو كنم ...
.
.
.

اين روزها دلگيرم ...از خودم ...و از خدايي كه در اين نزديكي ست !
من روزهاي زيادي را با عشق او سر كردم ...روزهاي طولاني بد ...و روزهاي شادمانه خوب...
انتظار زيادي ندارم
تنها خدايم را ميخواهم
همان خداي كودكي هايم كه برايش آبنبات ميخواستم ببرم !
من همان سادگي را ميخواهم ...خداي كودكي را ميخواهم ...
سهم زيادي نيست ...!
ميدانم كه مي شود بار هم كودكانه آرزو كنم ...
.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"

نوشته شده در جمعه 1 آذر1392ساعت 22:40 توسط ل.س


Photo: ‎از روزهایم که بخواهم بگویم ... شکوه های مرا پایانی نیست ...! 
مهربانم ...میدانم که گلایه هایم از حد گذشته
اما اینبار هم درد و دل هایم را بشنو و مرهم باش بر این قلب خسته بیقرارم !

.
.
.

از روزهایم که بخواهم بگویم ... شکوه های مرا پایانی نیست ...!
مهربانم ...میدانم که گلایه هایم از حد گذشته
اما اینبار هم درد و دل هایم را بشنو و مرهم باش بر این قلب خسته بیقرارم !

.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"
نوشته شده در شنبه 16 شهریور1392ساعت 23:55 توسط ل.س|



تو هستي...مي دانم
مي توانم تورا در ميان ذكر درختان تازه بارور بهاري به وضوح ببينم !
هر جوانه اي كه مي رويد از خاك نويد حضور ترا با با خود تكرار ميكند ...
مهربانم ، تن يخ زده ام را با دستان گرمت گرما ببخش ...مرا بفشار به خود و نوازشم كن !
محتاجم ...محتاج تو
بخوانم ...تنهايم
تمامي وجودم يكصدا آغوش ترا طلب مي كند
بخوانم ...بخوانم ...
.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1392ساعت 23:28 توسط ل.س|


Photo: ‎فهميده ام بهشت در اتاق من است 
در خانه و حياط ما ...
در عطر بهار نارنجي كه هميشه بهار را به اتاقم ميآورد 
ياكريم هايي كه براي دانه خوردن به پشت پنجره ام قدم ميگذارند 
زاغي كوچكي كه با بالهاي سياه و سفيدش در حياط چرخ ميزند 
گنجشك هاي شيطاني كه با سرو صداي آنها از خواب برميخيزم
باغچه ي سبزي كه با دستان پدرم بركت ميگيرد 
و مهرباني هميشگي مادرم كه صفاي خانه ماست 
آري بهشت همين جاست 
همين جا...
.
.
.

فهميده ام بهشت در اتاق من است
در خانه و حياط ما ...
در عطر بهار نارنجي كه هميشه بهار را به اتاقم ميآورد
ياكريم هايي كه براي دانه خوردن به پشت پنجره ام قدم ميگذارند
زاغي كوچكي كه با بالهاي سياه و سفيدش در حياط چرخ ميزند
گنجشك هاي شيطاني كه با سرو صداي آنها از خواب برميخيزم
باغچه ي سبزي كه با دستان پدرم بركت ميگيرد
و مهرباني هميشگي مادرم كه صفاي خانه ماست
آري بهشت همين جاست
همين جا...
.
.
.
"سيده لطافت سيدي"

نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1392ساعت 21:39 توسط ل.س|


Photo: ‎سبزم سبز باور كن ،
همچون درختي تازه به گل نشسته در بهار باگرمي دستانت جاني دوباره ام ببخش و با اشك هايت سيرابم كن ...
باور دارم ، روزي تمامي رنج ها پايان مي يابد ... باور دارم ...
.
.
.

سبزم سبز باور كن ،
همچون درختي تازه به گل نشسته در بهار باگرمي دستانت جاني دوباره ام ببخش و ...
با اشك هايت سيرابم كن ...
باور دارم ، روزي تمامي رنج ها پايان مي يابد ... باور دارم ...
.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"

نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت 10:40 توسط ل.س|


آخرين مطالب
»
» بهار...
» مرا به طلوعی میهمان کن !...
» گذر روزها ...
» اين روزها...
» روزهايم...
» آمده ام...ميهماني توست !
» بهشت ...
» ردي از دل برا ي خدا ...
» بهار...
Design By : Pars Skin