خلوتِ خُلدِ خُلود

لحظه هاي آرام با خدا


چاپ كتابم ..."خَلوت خُلد خُلود"


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۲۰ تیر۱۳۹۱ساعت 22:48 توسط ل.س|

 
گذر روزها ...

 

صدای پای افکار زخم خورده ام

 

که در میان بودن ها و نبودن ها سردرگمم میکند !

 

تلخی روزهای رفته ی دهشتناکی که از روحم تکه ای را با خود برده و ...

 

فکر میکنم ...به فکر کردن فکر میکنم ...!

 

به افکار پریشانی که گذشته ...

 

و اکنون...من مانده ام و روحی که زخم خورده ...

 

چه روزهای تلخی ...

 

اما ...حال میدانم ...

 

همیشه جایی برای شکر باقی میگذاری ...!

 

جایی برای عشق !

 

برای شروعی دوباره ... به نیت پرواز !

 

.

 

.

 

.

 

"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"
نوشته شده در جمعه ۲۷ دی۱۳۹۲ساعت 0:8 توسط ل.س|

 

اين روزها دلگيرم ...از خودم ...و از خدايي كه در اين نزديكي ست !
من روزهاي زيادي را با عشق او سر كردم ...روزهاي طولاني بد ...و روزهاي شادمانه خوب...
انتظار زيادي ندارم
تنها خدايم را ميخواهم
همان خداي كودكي هايم كه برايش آبنبات ميخواستم ببرم !
من همان سادگي را ميخواهم ...خداي كودكي را ميخواهم ...
سهم زيادي نيست ...!
ميدانم كه مي شود بار هم كودكانه آرزو كنم ...
.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"

 

نوشته شده در جمعه ۱ آذر۱۳۹۲ساعت 22:40 توسط ل.س

 

از روزهایم که بخواهم بگویم ... شکوه های مرا پایانی نیست ...!
مهربانم ...میدانم که گلایه هایم از حد گذشته
اما اینبار هم درد و دل هایم را بشنو و مرهم باش بر این قلب خسته بیقرارم !

.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"
نوشته شده در شنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۲ساعت 23:55 توسط ل.س|

 

تو هستي...مي دانم 

مي توانم تورا در ميان ذكر درختان تازه بارور بهاري به وضوح ببينم !
هر جوانه اي كه مي رويد از خاك نويد حضور ترا با با خود تكرار ميكند ...
مهربانم ، تن يخ زده ام را با دستان گرمت گرما ببخش ...مرا بفشار به خود و نوازشم كن !
محتاجم ...محتاج تو
بخوانم ...تنهايم
تمامي وجودم يكصدا آغوش ترا طلب مي كند
بخوانم ...بخوانم ...
.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ تیر۱۳۹۲ساعت 23:28 توسط ل.س|

 

فهميده ام بهشت در اتاق من است
در خانه و حياط ما ...
در عطر بهار نارنجي كه هميشه بهار را به اتاقم ميآورد
ياكريم هايي كه براي دانه خوردن به پشت پنجره ام قدم ميگذارند
زاغي كوچكي كه با بالهاي سياه و سفيدش در حياط چرخ ميزند
گنجشك هاي شيطاني كه با سرو صداي آنها از خواب برميخيزم
باغچه ي سبزي كه با دستان پدرم بركت ميگيرد
و مهرباني هميشگي مادرم كه صفاي خانه ماست
آري بهشت همين جاست
همين جا...
.
.
.
"سيده لطافت سيدي"

 

نوشته شده در پنجشنبه ۶ تیر۱۳۹۲ساعت 21:39 توسط ل.س|

 
سبزم سبز باور كن ،
همچون درختي تازه به گل نشسته در بهار باگرمي دستانت جاني دوباره ام ببخش و ...
با اشك هايت سيرابم كن ...
باور دارم ، روزي تمامي رنج ها پايان مي يابد ... باور دارم ...
.
.
.
"كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۲ساعت 10:40 توسط ل.س|


مهربانا ...

تجلي روح زيبايت را در تمامي آفريده هايت مي بينم

        ياورم باش تا شايسته باشم براي آنچه مي خواهي...!

 

        "كتاب خَلوت خُلد خُلود_سيده لطافت سيدي"
نوشته شده در دوشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۱ساعت 19:30 توسط ل.س|

دلتنگي جاده اي است رو به زندگي

براي تمامي انسانها پيش ميآيد كه دلتنگي را چشيده باشند 

گويي زندگي و دلتنگي با هم عجين اند ...

و تو مسافري كه محكوم به گذر از اين راه ...

پروردگارا ...

كاش ميشد به سراي خويش بازگردم!

                                              "بهشته _ س"
نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آذر۱۳۹۱ساعت 0:14 توسط ل.س|


آخرين مطالب
»
» گذر روزها ...
» اين روزها...
» روزهايم...
» آمده ام...ميهماني توست !
» بهشت ...
» ردي از دل برا ي خدا ...
» بهار...
» دلتنگي...
» برخيز...
Design By : Pars Skin