|
خلوتِ خُلدِ خُلود
لحظه هاي آرام با خدا
|
[ سه شنبه 20 تیر1391 ] [ 22:48 ] [ سيده لطافت سيدي ]
[ ]
فهميده ام بهشت در اتاق من است در خانه و حياط ما ... در عطر بهار نارنجي كه هميشه بهار را به اتاقم ميآورد ياكريم هايي كه براي دانه خوردن به پشت پنجره ام قدم ميگذارند زاغي كوچكي كه با بالهاي سياه و سفيدش در حياط چرخ ميزند گنجشك هاي شيطاني كه با سرو صداي آنها از خواب برميخيزم باغچه ي سبزي كه با دستان پدرم بركت ميگيرد و مهرباني هميشگي مادرم كه صفاي خانه ماست آري بهشت همين جاست همين جا... . . . "سيده لطافت سيدي"
[ جمعه 30 فروردین1392 ] [ 21:39 ] [ سيده لطافت سيدي ]
[ ]
سبزم سبز باور كن ، همچون درختي تازه به گل نشسته در بهار باگرمي دستانت جاني دوباره ام ببخش و ... با اشك هايت سيرابم كن ... باور دارم ، روزي تمامي رنج ها پايان مي يابد ... باور دارم ... . . . "كتاب خلوتِ خُلدِ خُلود _سيده لطافت سيدي"
[ پنجشنبه 29 فروردین1392 ] [ 10:40 ] [ سيده لطافت سيدي ]
[ ]
مهربانا ... تجلي روح زيبايت را در تمامي آفريده هايت مي بينم ياورم باش تا شايسته باشم براي آنچه مي خواهي...! [ دوشنبه 28 اسفند1391 ] [ 19:30 ] [ سيده لطافت سيدي ]
[ ]
دلتنگي جاده اي است رو به زندگي براي تمامي انسانها پيش ميآيد كه دلتنگي را چشيده باشند گويي زندگي و دلتنگي با هم عجين اند ... و تو مسافري كه محكوم به گذر از اين راه ... پروردگارا ... كاش ميشد به سراي خويش بازگردم! "بهشته _ س" [ دوشنبه 27 آذر1391 ] [ 0:14 ] [ سيده لطافت سيدي ]
[ ]
مردي عوام به بهلول گفت: من صبح زود از خواب برميخيزم بهلول پاسخ داد : از خواب برنميخيزي از رختخواب برميخيزي ... "ميان اين دو برخاستن تفاوتي عظيم است ! " [ چهارشنبه 15 آذر1391 ] [ 23:23 ] [ سيده لطافت سيدي ]
[ ]
راه هاي نرفته روزهايي كه تو را در محوريت انديشه هايي وا مي نهند و...تو... مردد ميشوي... به تمامي روزها و سالها ترديد ميكني و بر فرداهاي نيامده ... ميداني كه دستي هست تواني فراي همه ي انديشه ها كه گاه گاهي تو را به خويش ميخواند با نوايي ...انديشه اي ...نوازشي! آنگاه... با تمام وجود از سياهي ها ميگريزي اعتماد ميكني به حس ابتداي بودن به دستاني كه هر چند نامرئي اما هميشه در دستان توست و با خود تكرار ميكني پروردگارا ... مرا به نوازشي ميهمان كن به روشني به اميد من تنها ... "بهشته _س" [ یکشنبه 21 آبان1391 ] [ 22:8 ] [ سيده لطافت سيدي ]
[ ]
قلبم را كه مدتهاست در سينه ام نمي كوبد
با نيروي هستي بخش تو دوباره به تپش وا ميدارم. چشم هايم را دخيل مي بندم به گوشه اي از هفت آسمانت به نيت روشني و اميد پروردگارم ... درد در هر دوره از زندگي به شيوه ي خود مي تازد و زخم ميزند زخم هايم را التيام باش آغوشي باش تا هر زمان كه توان رفتنم نبود و زمين خوردم دوباره بايستم سرو ها ايستاده جان ميدهند ... " بهشته _س " [ دوشنبه 20 شهریور1391 ] [ 1:24 ] [ سيده لطافت سيدي ]
[ ]
چهل روز گذشت... و من هنوز در حيرت رفتنت مبهوت و سرگشته به جاي خاليت خيره مانده ام ... هنوز هم ميخواهم بيايم درب خانه ات منتظر بمانم تا تو بگشايي برويم آغوشي سرشار از مهرباني و دانش را ... من هنوز در باورم نبودنت نميگنجد من ... پ . ن : اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنهابه اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم اين زندگي من است ... پ . ن : استادم ... الگوي روزهاي زندگيم آرميده و ديگر چشمان زيبايش را نميگشايد... " بهشته _ س " [ چهارشنبه 1 شهریور1391 ] [ 20:10 ] [ سيده لطافت سيدي ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |